۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۵, جمعه

من تو

خنده ی عصبیت من
داغ ننگ تاریخ عاصی از جنون بود (یا شاید هم عاری از جنون)

زهر خند خام تو
مصداق سرگذشت جذام رام شده در افسار عقل

چرا من تو
چنین بسان دلقک خسته در پرواز شب است؟

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۳, چهارشنبه

وارونه در قدم اول

فارسی که بخوانی منزلگاهت است و لاتین که بخوانی مشغله ات.
و وارونه میگویم چون هستم.

۱۳۸۵ مرداد ۲, دوشنبه

شب دلقک

عقاب چشمان تو کهنه غم عقیم مانده را دیدند در پشت چشمان من
و چشمان من خود را آشکارا بر تو رخ نمودند
رها ساختند خود را، تا کشفشان کنی
تویی که لمس کردی خیسی اشک های شبانه ی مرا
اشک هایی که دلقک پرندگان، آن تنها شاهدان بزم اشک من، سخره میزدند بر آنها در پایکوبی و بزم شبانه شان.
چشمان من رمز نهفته شان را بر تو آشکار کردند
در آرامشی بی بدیل
نه تنها چشمان من که تن من نیز

هوس داغ فرو خفته جاری شد
در دستان معجزه گر تو
بغض خفقان آور تنم را یکباره شکستم
در پناه نگاه نافذ تو

تا انتهای اغوا رقصیدم در تن تو
به اوج رفتم با دیدن تو در اوج
در این تنها لذت که
انتهایش بی دیدن تو در انتها ممکن نیست

و اکنون
در بهت چرایی ام من
که چگونه خدایگونه، ابلیس گونه، مسحورم ساختی
رمز دلم را ناگفته فاش ساختی

۱۳۸۴ مرداد ۲۴, دوشنبه

لحظه های ایمان به بی ایمانی

بزنگاه تصمیم و شک، گاه تأمل نیست
تعمق شاید
اما درنگت نابودی است در جهتی نا معلوم

قاضیان ردای استواری اراده به تن کرده،
حکم حماقتت را به ضرب نشسته اند.

دهه ای شاید به عبث در گیر و واگیر یک موج شک و یک موج یقین
گیج واخورده ی بهتی و در انتها دیوارکوب "هیچ" شده ای ...
مذبوحانه تلاشی شاید ...

چه بیهوده چه بی عبث شک را تقدیس میکردی
و یقین چه فروتنانه انکارت را با بردباری تاریخ گونه ای
به پوزخندی به دیدن نشسته بود:
"استغاثه ی حقیقت طلبی اش فریاد زخم خورده گلویی شده،
رعشه به تنه ی گرم و تبدار کائنات انداز ...
اما ..
اما زمین زیر پایش را انکار پرواز و تعلیق میکند ...
به وهم پروازی خدایگونه، سختی اش را به لجاجتی کودکانه حکم به دود واره ای جادو گونه میدهد."
جادویی که تعلیق حماقت بار تو گویا
بنده ی وجودش است برای توجیه وجود خود ...
جادویی روح و جادویی اکسیرواره ی حیات و
جادویی خدا ...
خدایی به جادو در افکنده شده در گنگی اثباتش
و جادویی به خدا تقدیس شده ی حیرانی همه عالم.

محکوم حماقتی
یا محکوم تعلیقی مرزهای مجاز زمان را شکسته ...
یا مرزهای مجاز فرصت را شاید ...

۱۳۸۲ دی ۲۵, پنجشنبه

روزهای مدرسه


لحظه ها را در هیجان حضور تو می کاوم
زیبا غم نامه ی پر تپش شادمانی است، یادآورد پربها زمان تلاش هایمان

روز نخست؛
لحظه ها را در هیجان حضور تو می کاوم،
تو ناقوس دار جاده اتوپیای من
که بودنت وام دار وجود بی تو نامفهوم من!

یک لحظه حدوث معنایت را
به تماشا آورده ام،
یادآور افت و خیزهای با هم بودنمان.

گرگ و میش بامداد اول:
مشتی هنوز مست،
خواب آلود سکر تلنگر تاس قمار باز روزگار!
یکی مبهوت هبوط خویش، یکی مست خمر معراجش
یکی گیج واخورده ی شکوه موریانه برج بزرگ زاده امیر ایران زمین،
یکی در تعلیق ثقل حضور هم رزمان خود.

حضور مجدد تاریخ نامکرر
آینه گردان نژاد من و تو:
مخلوق آفریده ای، که پاداش مزمزه ی عقلش
هبوط به زمین معراج دهنده به آسمانش بود!
هبوط از خالق به مخلوق، از مخلوق به مخلوق آفریننده ی زیبایی ها ...

خودآگاه و نه خودآگاه،
طعم سیب چشیده، ایوب رنج نامه این نو دنیای اندیشه شدیم،
به سوگندی فروخورده، رازداری طبیعت تودرتو حیرتی نو را
به بار امانتی سنگین به دوش نهادیم،
سوگندمان را وفایی آیا؟

مشعل هوشیاری به دست،
سوگند خورده ی پاس-داشت تالارهای زر و سیم ملکوت بودیم

نگاه ها، انعکاس اضطراب و شادی،
اعتماد و ناباوری.
یکی بود خود را در اوج ظهورش، به فریاد می آورد
یکی، در پی بود خود،
سکوتش را معنای حضورش میکرد.
یکی در باور سکوت او، فریاد میکرد.
یکی بغضش را در سوء تفاهمی نابکار،
در دل غمین ابر بهاری میگریید،
یکی مست جنون کودکی اش، قهقهه زن تمسخر من و تو بود
یکی صدای هزار ساله راه یکشبه را
مفت خوار عزمش میکرد
یکی آه دریغ بودنی دیگر را،
قیلوله ی بیدار خوابی روزش.

میان من و تو، شفق سایه آرمانهامان بود: در یکی تجسد حضورش
در یکی کمرنگ نا پیدای اعراض وجودش

و نقش دیگرمان: بینوا بندگانی، فرض شده ی فرمان نا نوشته!
"خاکسار بزرو" کشنده روال روزمرگی این متناقض دنیای پر چرای بی جواب.
بی چرا زندگانی، نعش کش ادعای دروغشان...

اما به ضرباهنگ نبض پر تپش تو،
با عصیان توده های انکار،
به رزم ابلیس مستان رقصانی میرویم که پای-کوبان مصلوب شدن
پرومته ی عقل در کلان زنجیر تو در تو حماقتشان هستند.

زیبایی آسمان بالای سر،
قانون اخلاقی درون دلمان را،
ثبت آمد و رفت روزانه مان کرده ایم

ما خونابه ی جنون نوشیده،
اراده "آدمیت" کرده ایم.
ما ققنوس بودن خودیم، در تناوب زایش و مرگ خود؛
کودکان رنگین کمانیم درین پهناور بوته زار هستی.

گل حسرتی میکارم
کبود دریغ شادیهامان
گل سرخی میکارم
جاودان بی بدیل لحظه هامان